گفتگوهای طنین افکن  2010.08.09 - 12:29am

خیلی دلم می خواد بغلت کنم
اما اینجا پر از دوربینه


ماتحت هایی که باید هم آورد نمودندی  2010.05.23 - 01:20am

عرض خاصی نیست جز کمی غر و کمی هم لند از دست خویشتن.
که همی ماتحت خویش به هم نیاورده و این “تارنما” همواره تصاویر آثار یک سال و اندی (در برخی موارد کوروس (هر هر هر)) را نشان می دهند و دوربینی می باید و وقتی و عکاسی و کپشن نویسی و تاریخ سازی و این جور کوفت ها و زهر مار ها.
از شما بیننده ی گرامی خواهشمندم این مهم را در نظر بگیرید که کارها تار عنکبوت بسته و بزودی در دست احداث و غیره مشعوف و مرقوم و مضمومندندی.

تا باشد عمری و بماند رمقی
پندار نبی پور . هرات . 1012 هجری قمری


Hurt  2010.04.26 - 10:52am

I Hurt her, in order to save her. In the name of logic.
And it hurts.
Ouch!


داف نامه 2  2010.04.23 - 11:20am

داف می رود ز دستم صاحب دلان خدا را  /  دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا


از این نکات ریز رمانهای دهه ی سی، شماره 3  2010.01.25 - 12:24am

این دفعه باید فقط به خودم یادآوری کنم، یا تجسم کنم، چون شرایط جویش مهیا نیست!

بارون میاد، تنها داری راه می ری
صدای بارون به طرز دوست داشتنی ای گوشت رو پر کرده
کلاه سرته، اصرار داری دستهات تو کاپشنتن بمونه
پیاده ها کمن، ماشینا هم کمن. تلویزیون فوتبال داره و شهر خلوته
اصلا عیب نداره که اینجا شیکاگو نیست، چون تو به اندازه ی کافی تو خودت هستی
داری فقط راه می ری، همینجوری زیاد راه می ری
به یه مساله ی رمانتیک کهنه فکر می کنی و راه می ری
یه جایی بین همون جاهاست
که مطمئن می شی الان کارگردان (که خودتی) رو این سکانس از زندگیت موزیک متن گذاشته
چیزی که مطمئنی راضیت می کنه

چیزهایی وجود دارن که خیلی به جا وجود دارن … اگه منظورم رو می گیری

یه چیزی شبیه به این


از این نکات ریز رمانهای دهه ی سی 2  2009.12.23 - 06:53pm

وارد مغازه می شی، می خوای خرید کنی
جنس رو سفارش می دی و دستتو می بری به سمت کیف پولت
کیف پولت توی دستت سر می خوره و تو هوا می گیریش
از یه نقطه ی نا معلوم از توی کیف یه عکس می پره بیرون
دنیا می ایسته، مغرت یخ می زنه

حواست می آد سر جاش
عکس رو دوباره هل می دی بره ته کیفت
جنست رو تحویل می گیری
از مغازه خارج می شی، می رسی خونه
عکس رو می ذاری یه جایی که یادت بره کجاست
شاید بعد ها دوباره اتفاقی دیدیش


شومبول طلا4  2009.12.13 - 11:58pm

شومبول طلایان عزیز
از هر دسته و با هر نوع گرایش سیاسی
بزنین مادر هم رو عروس کنین برین پی کارتون بابا.
بذارین راحت باشیم. خسته شدم از این داستان مملکت…
آهاااااه!


بازگشت ناپذیر  2009.12.09 - 06:13pm

یکی از بازگشت ناپذیر ترین لحظات، لحظاتی هستند که واقعیتی رو که نباید، زمانی که نباید بهت بگن.
هر چیزی در دایره ی هستی جایی برای خودش داره. وقتی جلو عقب بشه، می تونه همه چیز رو بهم بریزه.


شومبول طلا3  2009.11.28 - 05:41pm

شومبول طلایان دست در دست هم، میهن ما کردند آباد…

غرب و شرق و شمال و جنوب و داخل و خارج و زیر و رو می خوان بزنن دهنمونو بگان!
آژانس بین المللی نمی دونم چیچی اتمی هم که اولتیماتوم داده
داخل اینجور، خارج اوجور
مردم هم همه دیوانه شدن یا زیادی خوشحالن یا زیادی عصبانی

حالا من یه سوال دارم …
داستان این شومبول طلایان جوان که ریششون در نمیاد چیه؟
مخصوصا تو این هفته ی مقدس، هر چی می بینم ریش گری گوری داره.
خب بابا باید ریشاتو یه چند بار بزنی تا دراد!
گناهی ها!


رقص و شادی!  2009.11.24 - 10:00pm
یاالله، یالله رقص و شادی … دیریری ری ری ری ری ری ری ری … شادی شادی، رقص و شادی … دیریری ری ری ری ری ری ری ری

 
   
   
All rights reseved for PendarNabipour.com ©