بوسه  2010.11.23 - 03:12am

بوسه

بوسیدن را دوست دارم
تماس دو شاهراه ورودی دو کالبد جدا که سعی دارند این دو بودن را مختصر کنند
تصمیم بوسیدن را دوست دارم
لحظه درنگی که بعد از آن مطمئن می شوی مانعی برای قصد تو وجود ندارد
بوسیدن را حین بوسیدن دوست دارم
لحظه ای که در حال پردازش و شناختی، شناختی بی مانند
قافلگیری بوسه را دوست دارم
زمانی کوتاه که مطمئن نیستی چه اتفاق می افتد اما حسی مملو از آگاهی و نا آگاهی تو را به ادامه ی آن می گماراند
گرمای بوسه را دوست دارم
بزرگراهی از احساسات که در کمترین فاصله ها جهش می کنند
نرمی بوسه را دوست دارم
آن حس جنسی مرفه که در لبان نرم او تو را آرام و نجیب نوازش می کند
سکوت بوسه را دوست دارم
که سکوتش هزار حرف نگفته بهمراه دارد، حرف هایی که نمی توان با زبان زد، اما می توان بر زبان نشاند
بوسه را دوست دارم


Spam  2010.09.17 - 02:21pm

دوستان عزیز از اونجایی که Spam ها امان من را بریده اند، احتمالا از این به بعد قابلیت نظر دادن روی مطالبم را ببندم. اما مطالبم در Google Reader و Google Buzz به اشتراک گذاشته خواهد شد. از نظراتتان در آنجا استفاده می کنم.

با تشکر
پندار


گفتگوهای طنین افکن  2010.08.09 - 12:29am

خیلی دلم می خواد بغلت کنم
اما اینجا پر از دوربینه


ماتحت هایی که باید هم آورد نمودندی  2010.05.23 - 01:20am

عرض خاصی نیست جز کمی غر و کمی هم لند از دست خویشتن.
که همی ماتحت خویش به هم نیاورده و این “تارنما” همواره تصاویر آثار یک سال و اندی (در برخی موارد کوروس (هر هر هر)) را نشان می دهند و دوربینی می باید و وقتی و عکاسی و کپشن نویسی و تاریخ سازی و این جور کوفت ها و زهر مار ها.
از شما بیننده ی گرامی خواهشمندم این مهم را در نظر بگیرید که کارها تار عنکبوت بسته و بزودی در دست احداث و غیره مشعوف و مرقوم و مضمومندندی.

تا باشد عمری و بماند رمقی
پندار نبی پور . هرات . 1012 هجری قمری


Hurt  2010.04.26 - 10:52am

I Hurt her, in order to save her. In the name of logic.
And it hurts.
Ouch!

 


داف نامه 2  2010.04.23 - 11:20am

داف می رود ز دستم صاحب دلان خدا را  /  دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا


از این نکات ریز رمانهای دهه ی سی، شماره 3  2010.01.25 - 12:24am

این دفعه باید فقط به خودم یادآوری کنم، یا تجسم کنم، چون شرایط جویش مهیا نیست!

بارون میاد، تنها داری راه می ری
صدای بارون به طرز دوست داشتنی ای گوشت رو پر کرده
کلاه سرته، اصرار داری دستهات تو کاپشنتن بمونه
پیاده ها کمن، ماشینا هم کمن. تلویزیون فوتبال داره و شهر خلوته
اصلا عیب نداره که اینجا شیکاگو نیست، چون تو به اندازه ی کافی تو خودت هستی
داری فقط راه می ری، همینجوری زیاد راه می ری
به یه مساله ی رمانتیک کهنه فکر می کنی و راه می ری
یه جایی بین همون جاهاست
که مطمئن می شی الان کارگردان (که خودتی) رو این سکانس از زندگیت موزیک متن گذاشته
چیزی که مطمئنی راضیت می کنه

چیزهایی وجود دارن که خیلی به جا وجود دارن … اگه منظورم رو می گیری

یه چیزی شبیه به این


از این نکات ریز رمانهای دهه ی سی 2  2009.12.23 - 06:53pm

وارد مغازه می شی، می خوای خرید کنی
جنس رو سفارش می دی و دستتو می بری به سمت کیف پولت
کیف پولت توی دستت سر می خوره و تو هوا می گیریش
از یه نقطه ی نا معلوم از توی کیف یه عکس می پره بیرون
دنیا می ایسته، مغرت یخ می زنه

حواست می آد سر جاش
عکس رو دوباره هل می دی بره ته کیفت
جنست رو تحویل می گیری
از مغازه خارج می شی، می رسی خونه
عکس رو می ذاری یه جایی که یادت بره کجاست
شاید بعد ها دوباره اتفاقی دیدیش


شومبول طلا4  2009.12.13 - 11:58pm

شومبول طلایان عزیز
از هر دسته و با هر نوع گرایش سیاسی
بزنین مادر هم رو عروس کنین برین پی کارتون بابا.
بذارین راحت باشیم. خسته شدم از این داستان مملکت…
آهاااااه!


بازگشت ناپذیر  2009.12.09 - 06:13pm

یکی از بازگشت ناپذیر ترین لحظات، لحظاتی هستند که واقعیتی رو که نباید، زمانی که نباید بهت بگن.
هر چیزی در دایره ی هستی جایی برای خودش داره. وقتی جلو عقب بشه، می تونه همه چیز رو بهم بریزه.


 
   
   
All rights reseved for PendarNabipour.com ©