<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>My Diaries</title>
	<atom:link href="http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pendarnabipour.com/weblog</link>
	<description>Occasionally diaries, texts and articles</description>
	<lastBuildDate>Mon, 05 Nov 2012 00:33:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.2</generator>
		<item>
		<title>یافته‌های پر تناقض یک تکه مغر فرار کرده. شماره یک</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=110</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=110#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Nov 2012 00:27:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[تکه مغز فرار کرده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=110</guid>
		<description><![CDATA[چند کلامی در باب میخانه یا همان بارِ &#8220;خودمان&#8221; میخانه و یا همان بارِ خودمان، محلی که در حال حاضر وجود خارجی در کشور ایران ندارد. مکانی برای ارائه‌ی یک دسته خدمات. خدماتی که هم سطح خدماتی که در رستوران، کافه، بستنی فروشی و هر محلی که در آن خدمات خوردنی و آشامیدنی ارائه می‌شود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong><span lang="FA">چند کلامی در باب میخانه یا همان بارِ &#8220;خودمان&#8221;</span></strong></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">میخانه و یا همان بارِ خودمان، محلی که در حال حاضر وجود خارجی در کشور ایران ندارد. مکانی برای ارائه‌ی یک دسته خدمات. خدماتی که هم سطح خدماتی که در رستوران، کافه، بستنی فروشی و هر محلی که در آن خدمات خوردنی و آشامیدنی ارائه می‌شود قرار می‌گیرد. نوع خدمات خیلی از این محل‌ها تقریبا مرز نزدیکی به هم دارند. مثلا مرز بین کافه و بار تقریبا در خیلی از موارد بستگی به نوع  چیدمان داخلی‌اش دارد و یا این که صاحب محل آن‌جا را چه دوست داشته باشد بخواند. بار محلی عمومی است، قسمتی از شهر. جایی برای تفریح و گذراندن وقت و البته معاشرت. جایی که تقریبا نیازی به تعریف ندارد و هر کسی می‌داند بار یعنی چه، اما شاید یادآوری جایگاه بار در شهر و کاربرد آن خالی از لطف نباشد همچنین یادآوری این‌که کاربرد بار در یک جامعه با مشخصات مدرن و شهری کاربردی ساده، عادی و مشخص است. این که در ایران بعد از انقلاب اسلامی میخانه تعطیل شد و تبدیل شد به یک محل ممنوعه. به عبارتی دیگر ناگهان به مثابه قسمتی از پیکره‌ی شهر جدا شد. شاید بتوان گفت یک پدیده کلی مثل بار یا میخانه در شهر می‌تواند با بسته شدن مثلا ساندویچ فروشی برابری کند. تصور کنید انقلابیون تندروی بیشتری می‌کردند و فتوا می‌آمد که ساندویچ مصداق غرب است و حرام است و باید نابود و بسته شود. فرض کنید فقط غذای سنتی مجاز بود و برای صرف غذا در یک روز پر عجله باید مثلا 20 دقیقه صبر می‌کردید و حتما باید می‌نشستید و می‌خوردید چون پلو و خورشت را نمی‌توان سرپایی خورد. این مثال را برای این زدم که بتوانم یک شنیده‌ی عجیب را بازسازی کنم. اگر با یک فرد غیر ایرانی از یک جامعه عادی صحبت کنید و در مورد بار صحبت کنید، توجیح و تعریف شما در باب نبود بار در ایران احتمالا به همین اندازه برای او عجیب است. بعد از گذشت سی و چند سال از انقلاب اسلامی و جا افتادن نبودِ بار و میخانه در جامعه ایران، این پدیده کم‌کم تبدیل به یک امر ناپسند شده و تعریفی غیر اخلاقی دارد، حتی تا اندازه‌ای برای همه‌ی افرادی که در ایران به صورت غیر قانونی مشروبات الکلی می‌نوشند. تصور بازگشت بار به ایران شاید به همان اندازه‌ی اختیاری شدن حجاب برای یک فرد ایرانی مشکل باشد؛ بازگشتی پر هزینه برای حدف کردن پرده‌های غیر‌اختیاری بی‌پایان تضاد در ایران.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">شاید بی راه نباشد تصور این حقیقت که یکی از ابتدایی‌ترین افکاری که به ذهن افرادی که در ایران بعد از انقلاب زندگی کرده‌اند این است که اگر فردی از ایران خارج می‌شود حتما به می‌گساری می‌رود و &#8220;حال و حول&#8221; می‌کند پس خوش به حالش. شاید بی راه نباشد گفتن این که هر کسی و برای هر دلیلی وقتی از ایران خارج می‌شود در گوشه‌ی ذهن خود و در اعماق ذهن خود به این آزادی فکر می‌کند. شاید کلمه‌ی اختیار </span><span lang="EN-US" dir="LTR">(option)</span><span lang="FA"> بهتر باشد. اختیار این که به بار بروی یا نروی، حجاب بپوشی و یا نپوشی. دیگر کسی زورت نمی‌کند. دست خودت است، می‌خواهی مثل سابق رفتار کن، می‌خواهی نکن. دیگر مساله‌ی بزرگی نیست، در واقع دیگر اصلا مساله‌ای نیست، صورت مساله‌ای وجود ندارد، وجود بار و نبود اجبار برای حجاب دو پدیده بود که بعد از انقلاب به دلیل بوجود آمدن محدودیت تبدیل به یک صورت مساله شد. صورت مساله‌ی خود خواسته برای نپذیرفتن بخشی از پدیده‌ی شهر و شهرنشینی و در نهایت دوری از تمدن (شهر = مدن).</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">اگر شما فردی هستید که در خارج از ایران زندگی می‌کنید و یا برای سفر به خارج از ایران رفته بوده‌اید ، احتمالا در گوشه‌ی ذهن خود این موضوع را بررسی کرده‌اید و یا لااقل در تماس با دوستی این عبارت را شنیده‌اید &#8220;رفتی اون ور آب‌جو بزنی حال کنی‌ها&#8230; جای ما رو هم خالی کن&#8221;. وجود این عبارت به خودی خود گواه این است که بدانیم این محدودیت عملا کاربردی عملی ندارد و جزئی از تناقضات موجود در ایران است.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">با داشتن این سوال‌ها در گوشه‌ی ذهنم و فکر کردن گاه و بی‌گاه به این موضوع کوچک در موقعیت‌های فراوان، اخیرا به فکرم رسید که شاید بد نباشد با تحلیل بخشی از این تناقض‌ها و مقایسه‌ی محلی حداقل برای خودم آن‌ها را هویدا کنم.  برای پی بردن درست‌تر به این تفاوت‌ها بهتر است جدا از تعریف‌ها و شناخت‌های مختلف از آن ابتدا کاربرد این محیط را بررسی کنم. در بار چه می‌کنند؟ فعالیت‌هایی که معمولا در اکثر بارها انجام می‌دهند ابتدا نوشیدن است، سپس بازی کردن. بازی‌هایی مانند بیلیارد و دارت از بازی‌های محبوب بار است. کاربرد آن چیست؟ افرادی که برای یک نوشیدنی به بار می‌روند، برای وقت گذرانی، ملاقات و معاشرت با دیگران و تمام فعالیت‌های عادی‌ای که ممکن است شما بتوانید در یک کافی‌شاپ در ایران انجام دهید آن‌ محل را انتخاب می‌کنند، با تفاوت این‌که در کافی‌شاپ (</span><span lang="EN-US" dir="LTR">Coffee house</span><span lang="FA">) شما نوشیدنی الکلی نمی‌نوشید و معمولا قرارهایی که در کافی‌شاپ گذاشته می‌شود جدی‌تر است. شما برای دیدن دوست قدیمی‌تان احتمالا به بار می‌روید، اما برای ملاقات کاری کافی‌شاپ و نوشیدن قهوه گزینه‌ی مناسب‌تری است. البته ساعت روز هم تاثیر گذار است. نهایتا نیاز به محلی برای دور هم نشستن و معاشرت کردن و محلی برای آن در ایران با وقوع انقلاب از بار به کافی‌شاپ تغییر پیدا کرد؛ که البته کافی‌شاپ‌ها نیز خود برای پا به عرصه گذاشتن هفت خوان رستم را پشت سر گذاشته‌اند و هنوز نیز به راحتی به فعالیت نمی‌پردازند. البته چای‌خانه‌ها (قهوه خانه) نیز از قدیم الایام جای خود را داشته‌اند. اما مشتری‌های چای‌خانه‌ها با حرکت اکثریت جامعه به سوی فرهنگ پاپ و مدرن و دوری از سنت رفته رفته کم شدند و در این متن نمی‌توان چای‌خانه را معادل مناسبی برای بار در نظر گرفت. کافی‌شاپ اما به دلیل شباهت‌های بیشتری که دارد شاید جایگزین بهتری باشد.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">اما تفاوت اصلی بین کافی‌شاپ (از نوع تعریف شده‌ی ایرانی آن) با بار که من را به نوشتن این متن واداشت این است که مخاطب‌های کافی‌شاپ ها در ایران معمولا از دو دسته‌اند. یکی تحصیل کرده و فرهنگی و نوع دیگر جوان‌هایی هستند که به دلیل محدودیت‌های ارتباطی بین دو جنس در ایران، کافی‌شاپ را برای ملاقات برمی‌گزینند. با اندک تاملی می‌‌توان گفت که هر دوی این دسته‎ها از قشر مرفه جامعه هستند و توانایی پرداخت مبلغی معادل یک غذای کامل را برای یک عدد قهوه دارند. پس می‌توان گفت که کافی‌شاپ در ایران امری لوکس است و همه‌ی جامعه به آن دسترسی عملی ندارند. در مقابل میخانه‌ها و یا بار ها در سایر نقاط جهان مخاطبانی بسیار متنوع دارند. بار یک امر لوکس نیست و همه‌ی افراد از کارگر و کارمند و مدرس تا بازرگان و سیاست‌مدار همه در طول عمر خود به دفعات به بار می‌روند و در کنار هم وقت‌گذرانی می‌کنند. در حالی که در ایران شاید تنها جایی که مثلا یک کارگر بتواند یک دکتر را ملاقات کند تنها در مطب او باشد و به عنوان یک بیمار و در جایگاهی بسیار نازل تر. در هر دو مورد دو فرد پشت یک میز و رو در رو مکالمه می‌کنند، اما در مورد اول کارگر دست به دامان دکتر و برای مراجعه به دانش او آمده و نیازمند اوست، در حالی که در مورد دوم این دو به عنوان دو شهروند مساوی و برای دو کلام اختلاط آمده‌اند و شاید هیچ یک نداند شغل طرف دیگر و یا جایگاه اقتصادی/علمی او چیست. مکالماتی که در بار ها اتفاق می‌افتند تعداد بیشتری از افراد و از طبقات مختلف جامعه را در بر می‌گیرد. این اتفاق شاید بی‌اهمیت به نظر برسد، اما جنبه‌ی عملی بالایی دارد و باعث ترکیب و ملاقات اقشار مختلف جامعه می‌شود. فردی که تجربه‌ی ملاقات و هم‌زبانی با فردی دیگر از طبقه‌ی دیگر و پیشه‌ی دیگر را دارد، اطلاعات واقعی‌تری نسبت به کل جامعه دارد. برای مثال کارگر مذکری را در نظر بگیرید که بعد از زمان کار برای وقت گذرانی با همکاران (احتمالا فقط مذکر) خود در غذاخوری محل کار تلویزیون می‌بیند. کارگر مذکر دیگری را در اروپا تصور کنید که بعد از زمان کار خود با همکاران (احتمالا از هر دو جنس) به بار می‌روند و در آن‌جا تلویزیون تماشا می‌کند که اتفاقا تعدادی دانشجو هم در حال مباحثه در بار نسشته‌اند. برای کارگر ایرانی گستردگی مکالمه‌های آن عصر شاید از سطح دانش کارگران همکار خود تجاوز نکند، ضمنا او در ارتباط کمتری با جنس مخالف قرار می‌گیرد پس برای او همواره سوالات و مرزهایی متعدد در مورد هم اقشار دیگر جامعه و هم جنس مخالف وجود دارد. در حالی که کارگر اروپایی ممکن است به راحتی بتواند در باری که نشسته در مورد برنامه تلویزیونی با یک دانشجوی دختر وارد بحث شود و مسلما تبادل اطلاعاتی که در مورد دوم صورت می‌گیرد به مراتب سازنده‌تر است، در عین حال آن کارگر به مجرد اطلاعاتی که با مجاورت با قشر دیگر و جنس دیگر به دست آورده، جواب‌های بیشتری برای سوالات خود می‌گیرد. در عین حال باید در نظر داشت که خود عنصر الکل که با محدودیت دسترسی تبدیل به امری دور از دسترس و سوال بزرگ دیگری می‌شود. برای همین شاید بتوان گفت که مصرف مشروبات الکلی در ایران که همواره پنهان و دور از اخلاق بوده تبدیل به حرکتی در خفا و در نهایت پر حرص شده. شاید برای همین دلیل مصرف مشروبی مثل عرق کشمش که از درصد بالا و قوای بیشتری نسبت به دیگر مشروبات برخوردار است رایج‌تر است. نوعی کنجکاوی پر‌حرص برای تاثیر گذاری بیشتر مشروبات الکلی در ایران وجود دارد که مصرف آن را گاهی خطرناک‌تر و ضررات فیزیکی/ روانی آن را پر‌اهمیت‌تر می‌کند. خیلی از افراد در سایر نقاط جهان مشروبات الکلی را نه برای مست کردن بلکه برای تفریح و تغییر فضایی کوتاه مدت و بهانه‌ای برای مکالمه مصرف می‌کنند، در حالی که مصرف الکل در محدودیت عمدتا به مست کردن تبدیل می‌شود و چون فرصت مصرف آن کم پیش می‌آید پس هر فرصتی قنیمت شمرده می‌شود. بنابراین حتی جنس تاثیر مصرف مشروبات الکلی در فضای خصوصی در ایران با مصرف خصوصی آن در خارج از ایران تا حدی متفاوت است.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">مساله‌‌ی حاضر تنها یک مورد تناقض شهری بود. مسائل بیشتری وجود دارد که حتی مطرح کردن آن‌ها نیاز به تابو شکنی‌ها و توجیحات فراوان دارد، اما واقعیت این است که این مسائل در جامعه حضور دارند. جامعه‌ی ما از تناقض‌های بسیاری رنج می‌برد. قبول کردن گزینشی شهرنشینی و سیستمی که طراحی و کاربردی مشخص دارد تا کنون تبعات عجیبی داشته. به نظر می‌رسد که لزوم همراهی سکولاریزم و شهر نشینی هر روزه بیشتر می‌شود. محور فشار همواره مانع بهبود اوضاع در ایران شده، اما حداقل با درک دلایل آن‌ها شاید بتوانیم طور بهتری به مشکلاتمان نگاه کنیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA"> </span></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL"><span lang="FA">آن کس که نداند و بداند که نداند                 لنگان خرک خویش به منزل برساند</span></p>
<p style="text-align: right;">مصراعی از ابن یمین</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=110</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بوسه</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=82</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=82#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Nov 2010 23:42:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Personal]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=82</guid>
		<description><![CDATA[بوسه بوسیدن را دوست دارم تماس دو شاهراه ورودی دو کالبد جدا که سعی دارند این دو بودن را مختصر کنند تصمیم بوسیدن را دوست دارم لحظه درنگی که بعد از آن مطمئن می شوی مانعی برای قصد تو وجود ندارد بوسیدن را حین بوسیدن دوست دارم لحظه ای که در حال پردازش و شناختی، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">بوسه</p>
<p style="text-align: right;">بوسیدن را دوست دارم<br />
تماس دو شاهراه ورودی دو کالبد جدا که سعی دارند این دو بودن را مختصر کنند<br />
تصمیم بوسیدن را دوست دارم<br />
لحظه درنگی که بعد از آن مطمئن می شوی مانعی برای قصد تو وجود ندارد<br />
بوسیدن را حین بوسیدن دوست دارم<br />
لحظه ای که در حال پردازش و شناختی، شناختی بی مانند<br />
قافلگیری بوسه را دوست دارم<br />
زمانی کوتاه که مطمئن نیستی چه اتفاق می افتد اما حسی مملو از آگاهی و نا آگاهی تو را به ادامه ی آن می گماراند<br />
گرمای بوسه را دوست دارم<br />
بزرگراهی از احساسات که در کمترین فاصله ها جهش می کنند<br />
نرمی بوسه را دوست دارم<br />
آن حس جنسی مرفه که در لبان نرم او تو را آرام و نجیب نوازش می کند<br />
سکوت بوسه را دوست دارم<br />
که سکوتش هزار حرف نگفته بهمراه دارد، حرف هایی که نمی توان با زبان زد، اما می توان بر زبان نشاند<br />
بوسه را دوست دارم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=82</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Spam</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=48</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=48#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Sep 2010 10:51:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=48</guid>
		<description><![CDATA[دوستان عزیز از اونجایی که Spam ها امان من را بریده اند، احتمالا از این به بعد قابلیت نظر دادن روی مطالبم را ببندم. اما مطالبم در Google Reader و Google Buzz به اشتراک گذاشته خواهد شد. از نظراتتان در آنجا استفاده می کنم. با تشکر پندار]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">دوستان عزیز از اونجایی که Spam ها امان من را بریده اند، احتمالا از این به بعد قابلیت نظر دادن روی مطالبم را ببندم. اما مطالبم در Google Reader و Google Buzz به اشتراک گذاشته خواهد شد. از نظراتتان در آنجا استفاده می کنم.</p>
<p style="text-align: right;" dir="ltr">با تشکر<br />
پندار</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=48</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگوهای طنین افکن</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=37</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=37#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Aug 2010 20:59:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Personal]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=37</guid>
		<description><![CDATA[خیلی دلم می خواد بغلت کنم اما اینجا پر از دوربینه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی دلم می خواد بغلت کنم<br />
اما اینجا پر از دوربینه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=37</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماتحت هایی که باید هم آورد نمودندی</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=36</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=36#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 May 2010 21:50:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Notification]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[عرض خاصی نیست جز کمی غر و کمی هم لند از دست خویشتن. که همی ماتحت خویش به هم نیاورده و این &#8220;تارنما&#8221; همواره تصاویر آثار یک سال و اندی (در برخی موارد کوروس (هر هر هر)) را نشان می دهند و دوربینی می باید و وقتی و عکاسی و کپشن نویسی و تاریخ سازی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عرض خاصی نیست جز کمی غر و کمی هم لند از دست خویشتن.<br />
که همی ماتحت خویش به هم نیاورده و این &#8220;تارنما&#8221; همواره تصاویر آثار یک سال و اندی (در برخی موارد کوروس (هر هر هر)) را نشان می دهند و دوربینی می باید و وقتی و عکاسی و کپشن نویسی و تاریخ سازی و این جور کوفت ها و زهر مار ها.<br />
از شما بیننده ی گرامی خواهشمندم این مهم را در نظر بگیرید که کارها تار عنکبوت بسته و بزودی در دست احداث و غیره مشعوف و مرقوم و مضمومندندی.</p>
<p>تا باشد عمری و بماند رمقی<br />
پندار نبی پور . هرات . 1012 هجری قمری</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=36</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Hurt</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=35</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=35#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Apr 2010 07:22:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[Personal]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=35</guid>
		<description><![CDATA[I Hurt her, in order to save her. In the name of logic. And it hurts. Ouch! &#8230;  ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr">I Hurt her, in order to save her. In the name of logic.<br />
And it hurts.<br />
Ouch!<br />
&#8230;</p>
<p dir="ltr"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=35</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داف نامه 2</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=34</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=34#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 07:50:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[داف نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=34</guid>
		<description><![CDATA[داف می رود ز دستم صاحب دلان خدا را  /  دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داف می رود ز دستم صاحب دلان خدا را  /  دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=34</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از این نکات ریز رمانهای دهه ی سی، شماره 3</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=33</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=33#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 20:54:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[نکات ریز رمانهای دهه سی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=33</guid>
		<description><![CDATA[این دفعه باید فقط به خودم یادآوری کنم، یا تجسم کنم، چون شرایط جویش مهیا نیست! بارون میاد، تنها داری راه می ری صدای بارون به طرز دوست داشتنی ای گوشت رو پر کرده کلاه سرته، اصرار داری دستهات تو کاپشنتن بمونه پیاده ها کمن، ماشینا هم کمن. تلویزیون فوتبال داره و شهر خلوته اصلا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این دفعه باید فقط به خودم یادآوری کنم، یا تجسم کنم، چون شرایط جویش مهیا نیست!</p>
<p>بارون میاد، تنها داری راه می ری<br />
صدای بارون به طرز دوست داشتنی ای گوشت رو پر کرده<br />
کلاه سرته، اصرار داری دستهات تو کاپشنتن بمونه<br />
پیاده ها کمن، ماشینا هم کمن. تلویزیون فوتبال داره و شهر خلوته<br />
اصلا عیب نداره که اینجا شیکاگو نیست، چون تو به اندازه ی کافی تو خودت هستی<br />
داری فقط راه می ری، همینجوری زیاد راه می ری<br />
به یه مساله ی رمانتیک کهنه فکر می کنی و راه می ری<br />
یه جایی بین همون جاهاست<br />
که مطمئن می شی الان کارگردان (که خودتی) رو این سکانس از زندگیت موزیک متن گذاشته<br />
چیزی که مطمئنی راضیت می کنه</p>
<p>چیزهایی وجود دارن که خیلی به جا وجود دارن &#8230; اگه منظورم رو می گیری</p>
<p><a href="http://www.pendarnabipour.com/files/Audio/Madeleine%20Peyroux%20-%20Half%20The%20Perfect%20World%20-%2003%20-%20Blue%20Alert.mp3">یه چیزی شبیه به این</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=33</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
<enclosure url="http://www.pendarnabipour.com/files/Audio/Madeleine%20Peyroux%20-%20Half%20The%20Perfect%20World%20-%2003%20-%20Blue%20Alert.mp3" length="5620849" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>از این نکات ریز رمانهای دهه ی سی 2</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=30</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=30#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 15:23:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[نکات ریز رمانهای دهه سی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[وارد مغازه می شی، می خوای خرید کنی جنس رو سفارش می دی و دستتو می بری به سمت کیف پولت کیف پولت توی دستت سر می خوره و تو هوا می گیریش از یه نقطه ی نا معلوم از توی کیف یه عکس می پره بیرون دنیا می ایسته، مغرت یخ می زنه &#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وارد مغازه می شی، می خوای خرید کنی<br />
جنس رو سفارش می دی و دستتو می بری به سمت کیف پولت<br />
کیف پولت توی دستت سر می خوره و تو هوا می گیریش<br />
از یه نقطه ی نا معلوم از توی کیف یه عکس می پره بیرون<br />
دنیا می ایسته، مغرت یخ می زنه<br />
&#8230;<br />
حواست می آد سر جاش<br />
عکس رو دوباره هل می دی بره ته کیفت<br />
جنست رو تحویل می گیری<br />
از مغازه خارج می شی، می رسی خونه<br />
عکس رو می ذاری یه جایی که یادت بره کجاست<br />
شاید بعد ها دوباره اتفاقی دیدیش</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=30</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شومبول طلا4</title>
		<link>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=29</link>
		<comments>http://pendarnabipour.com/weblog/?p=29#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 20:28:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>PeNZ</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[شومبول طلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pendarnabipour.com/weblog/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[شومبول طلایان عزیز از هر دسته و با هر نوع گرایش سیاسی بزنین مادر هم رو عروس کنین برین پی کارتون بابا. بذارین راحت باشیم. خسته شدم از این داستان مملکت&#8230; آهاااااه!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span class="status-body"><span class="entry-content">شومبول طلایان عزیز<br />
از هر دسته و با هر نوع گرایش سیاسی<br />
بزنین مادر هم رو عروس کنین برین پی کارتون بابا.<br />
بذارین راحت باشیم. خسته شدم از این داستان مملکت&#8230;<br />
آهاااااه!</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pendarnabipour.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=29</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
