تراکنش مورد نظر با موفقیت انجام شد!
… کسی می دونه ریشه ی این کلمه دقیقا کجاست؟!
خزان آمد و بوت ها* برون شد / سرما آمد و بوب ها* نهان شد
دافان* همه پیروی مد سال / درهای بوتیک* سوشان اپن* شد
1- چکمه
2- پستان
3- همان تیکه ی قدیم
4- محل خرید برای دافیون
5- بگشوده
تابحال شده وقتی دارین با کسی حرف می زنین طرف از شدت هیجان یا اشتیاق یا مثلا خجالتی بودن و یا تحت تاثیر شما قرار گرفتن، حین حرف زدنش تفش بپاشه تو صورتتون و شما از اینکه طرف تحت تاثیر شماست بجای اینکه از عمل مورد تف قرار گرفتن بدتون بیاد، خوشتون بیاد؟ …
خیلی حس احمقانه ایه!
جایزه ی شومبول طلایی به شرکت کنندگان در دهمین دوسالانه ی پوستر تهران تقدیم شد.
امیدوارم جشنواره ی تئاتر و تجسمی فجر هم به همین پر باری باشه، چون یه عالمه شومبول طلایی مونده که با وضع حاضر رو دست برگزار کنندگان باقی می مونه.
بار الهی …
چه شد که گروهی از بندگان خویش را از شومبول طلایان عالم قرار دادی و گروهی دیگر را از مفلسین؟
آقا جان ما تکلیف خودمونو نفهمیدیم آخر چه کاره ایم. همه جور کاری رو که بگی در زمینه های هِنِری انگول کردم تاحالا. هنوز کسی نمی دونه من مجسمه سازم یا نقاش یا گرافیست یا کارتونیست یا کوفت! البته خیلی هم خوبه و حال می ده. کون همه هم بسوزه! ولی خوب بعضی جاها سواله ایجاد می شه که اونم به جهنم!
حالا داستان نوشتن ما هم شده همین، یه دوره تند تند می نویسم، یه دوره به هیچ وجه دستم به قلم نمی ره. یه دوره هم یه چیزی بین این دو. چون این وسط دائم کارای دیگه می کنم. ولی موقعی که لازمه می نویسم. مثلا همین الان که نوشتنم کاملا دلیل خاصی نداشت.
صرفا خواستم بگم که احتمالا یه مدت یه سری پست کوچکِ چند خطی طنز طور بنویسم و بعد دوباره گورمو وردارم گم کنم!
قربون آقا
پنز
زندگی عاطفی بعضی اوقات شباهت بسیار زیادی به زمین زراعی پیدا می کند
گاهی سال پسِ سال گندم هفتاد دانه برداشت می کنی،
گاهی هم آتش بر خرمنت می افتد و هر آنچه با زحمت بدست آورده بودی به یکباره دود هوا می شود
در نهایت اگر قرار به افتادن اتفاقی باشد، همواره به یکباره رخ می دهد، چه نیک و چه شر
آیا همین یکبارگی را نمی توان طعم نهفته ی زندگی نامید؟
ما همواره بدنبال بدست آوردن لحظات آسوده و شادیم
اما آیا به همان اندازه که با پافشاری و مظلومیت خاص آن گونه احوال، به خودمان حقِ داشتن لحظات پر از آسایش را می دهیم، به همان اندازه نیز خودمان را لایق سختی می دانیم؟
طبیعتا نه! سعی در پر رنگ جلوه دادن قسمت سخت زندگی ندارم، اما معتقدم اگر همواره به قسمت مثبت امید داشته باشیم، ممکن است در شرایط سختی (که گریز ناپزیر نیز هست) فشار زیادی را متحمل شویم.
ستارگان بیهوده امیدوارند
هر شب گرد هم می آیند بلکه ما را بزرگوارتر یابند
اما ما هر روز پست تر و ناچیز تر می شویم
در تکاپو برای اثبات درون، بیرون را نابود می کنیم
و آنقدر پیش می رویم تا بیرون ما را نابود کند
اگر دنیا نیز فقط برای لحظه ای معنی داد و ستد را می دانست،
و بی امان ما را در آغوش بخشش قرار نمی داد
شاید ما کمی متواضع می شدیم
اما حالا تنها امید من پشت بام است و یک نخ سیگار
تا برای چند دقیقه ای نگاه امیدوار ستارگان را پاسخ دهم
و با لحنی شرمسار بگویم
که ستارگان، بیهوده امیدوارید
خوش به حالمان! شايد افرادي مثل من و نسل من، كه كم هم نيستند ديگر در تاريخ تكرار نشوند. در شرايط فعلي در كشور ما نه جنگي بر قرار است نه سيل نه زلزله و نه هيچ موقعيت فوق العاده ي ديگري، ما با تمام جاني كه در بدن داريم در حال ژاژ خائيدن هستيم! از اين نظر مي گويم در تاريخ تكرار نمي شوم كه تحمل، تحمل و روز بد ديدن براي يك شهروند عادي در گوشه اي از جهان امري غير منطقي و نشدني است، در حالي كه براي ما تبديل به روش زندگي يا همان Attitude فرنگي شده. اين عجيب نيست؟ در فيلم هاي هاليوودي به تعداد ناتواني و ظله شدن كاراكتر اصلي داستان از فلان مشكل خانوادگي يا مالي و يا عشقي را ديده ايم، تا بحال چند بار شده مشكل آن كاراكتر را با مال خود مقايسه كنيد و بگوييد (( په… من كه روزي صد تا ازينا سرم مياد!)).
براي افرادي كه من در اطرافم مي شناسم از مملكت رفتن شايد بهترين راه است. اما موانع بر سر اين راه هم قابل چشم پوشي نيست. تا جايي كه خود تبديل به يكي از آن از پا در آورنده ها مي شوند.
امروز بعد از مدت طولاني اي به سلماني قديمي خودم در محله ي قبلي مان رفتم. در حالي كه منتظر نوبتم بودم و به اخبار گوش مي دادم، گوينده مي گفت: در ايتاليا بيش از دو مليون نفر از نداشتن كار ثابت شكايت دارند و مي گويند كه از فرداي خود بي خبرند. ناگهان همه ي صدا ها در گوشم محو شد و اين جمله طنين انداز شد كه از فرداي خود بي خبرند! خيلي به خودم فشار آوردم تا به ياد بياورم آخرين باري كه اين جمله براي خودم سوال بوده، كي بود. بياد آوردم،صبح همان روز! هر روز و هر ساعت. ما جوانان ايران افراد خاصي هستيم، شايد تاريخ هنوز از داشتن نسل ها بعنوان زباله هاي تاريخ سير نشده باشد، اما حداقل آيندگان بايد از ما بعنوان زباله هاي خاصي ياد كنند. زباله هايي كه ژاژ خائيدن را پيشه كردند و ديگر هيچ نكردند.
خوش به حالمان!
زندگي اين روزها تبديل به چيز عجيبي شده. كمتر مي توان آن را درك كرد. گويا اين سرعت سرسام آور، روش و روندي نمي شناسد. تمام هستي را به درون مي ربايد. گاهي تصويري از ستاره اي مهيب در ذهنم نمايان مي شود كه من و همه ي اطرافيانم را در كام خود مي كشد. گويا آينده ي نا معلوم و مجهول ديگر پا را از نوعي نگراني فرا تر گذاشته و تبديل به يك شخصيت ماندگار و جدا ناپذير در ذهن افراد شده. فردي كه در آن طرف سياه چاله ي فضايي منتظر توست. چه بخواهي و چه نخواهي.
راستي، كسي هست اينجا بداند جواني يعني چه؟