این دفعه باید فقط به خودم یادآوری کنم، یا تجسم کنم، چون شرایط جویش مهیا نیست!
بارون میاد، تنها داری راه می ری
صدای بارون به طرز دوست داشتنی ای گوشت رو پر کرده
کلاه سرته، اصرار داری دستهات تو کاپشنتن بمونه
پیاده ها کمن، ماشینا هم کمن. تلویزیون فوتبال داره و شهر خلوته
اصلا عیب نداره که اینجا شیکاگو نیست، چون تو به اندازه ی کافی تو خودت هستی
داری فقط راه می ری، همینجوری زیاد راه می ری
به یه مساله ی رمانتیک کهنه فکر می کنی و راه می ری
یه جایی بین همون جاهاست
که مطمئن می شی الان کارگردان (که خودتی) رو این سکانس از زندگیت موزیک متن گذاشته
چیزی که مطمئنی راضیت می کنه
چیزهایی وجود دارن که خیلی به جا وجود دارن … اگه منظورم رو می گیری
یه چیزی شبیه به این
وارد مغازه می شی، می خوای خرید کنی
جنس رو سفارش می دی و دستتو می بری به سمت کیف پولت
کیف پولت توی دستت سر می خوره و تو هوا می گیریش
از یه نقطه ی نا معلوم از توی کیف یه عکس می پره بیرون
دنیا می ایسته، مغرت یخ می زنه
…
حواست می آد سر جاش
عکس رو دوباره هل می دی بره ته کیفت
جنست رو تحویل می گیری
از مغازه خارج می شی، می رسی خونه
عکس رو می ذاری یه جایی که یادت بره کجاست
شاید بعد ها دوباره اتفاقی دیدیش