خیلی دلم می خواد بغلت کنم
اما اینجا پر از دوربینه
I Hurt her, in order to save her. In the name of logic.
And it hurts.
Ouch!
…
تابحال شده وقتی دارین با کسی حرف می زنین طرف از شدت هیجان یا اشتیاق یا مثلا خجالتی بودن و یا تحت تاثیر شما قرار گرفتن، حین حرف زدنش تفش بپاشه تو صورتتون و شما از اینکه طرف تحت تاثیر شماست بجای اینکه از عمل مورد تف قرار گرفتن بدتون بیاد، خوشتون بیاد؟ …
خیلی حس احمقانه ایه!
زندگی عاطفی بعضی اوقات شباهت بسیار زیادی به زمین زراعی پیدا می کند
گاهی سال پسِ سال گندم هفتاد دانه برداشت می کنی،
گاهی هم آتش بر خرمنت می افتد و هر آنچه با زحمت بدست آورده بودی به یکباره دود هوا می شود
در نهایت اگر قرار به افتادن اتفاقی باشد، همواره به یکباره رخ می دهد، چه نیک و چه شر
آیا همین یکبارگی را نمی توان طعم نهفته ی زندگی نامید؟
ما همواره بدنبال بدست آوردن لحظات آسوده و شادیم
اما آیا به همان اندازه که با پافشاری و مظلومیت خاص آن گونه احوال، به خودمان حقِ داشتن لحظات پر از آسایش را می دهیم، به همان اندازه نیز خودمان را لایق سختی می دانیم؟
طبیعتا نه! سعی در پر رنگ جلوه دادن قسمت سخت زندگی ندارم، اما معتقدم اگر همواره به قسمت مثبت امید داشته باشیم، ممکن است در شرایط سختی (که گریز ناپزیر نیز هست) فشار زیادی را متحمل شویم.
زندگي اين روزها تبديل به چيز عجيبي شده. كمتر مي توان آن را درك كرد. گويا اين سرعت سرسام آور، روش و روندي نمي شناسد. تمام هستي را به درون مي ربايد. گاهي تصويري از ستاره اي مهيب در ذهنم نمايان مي شود كه من و همه ي اطرافيانم را در كام خود مي كشد. گويا آينده ي نا معلوم و مجهول ديگر پا را از نوعي نگراني فرا تر گذاشته و تبديل به يك شخصيت ماندگار و جدا ناپذير در ذهن افراد شده. فردي كه در آن طرف سياه چاله ي فضايي منتظر توست. چه بخواهي و چه نخواهي.
راستي، كسي هست اينجا بداند جواني يعني چه؟
نبايد اينطور باشد، ولي در تمام اين سالهاي اخير تفاوتي بي آزار در بينش خودم با ديگران حس مي كنم. از اين رو به بي آزاريش اشاره مي كنم كه در نظر من بي آزار است و در ديگران آزارمند. و آن حس زيباي مرگ است. شايد از بيرون مسخره بنظر آيد، اما واقعا نيست. چرا اين مرحله ي نهايي، مرحله اي كه تكليف اين همه سال زندگي در بند زمان براي نفس انسان روشن مي شود مي تواند هولناك باشد و نه زيبا؟ لحظه اي كه انسان از تعريف زمان فراتر مي رود تا بتواند بيشتر از آن را درك كند. شعور ناقص زميني ما شايد تنبيهيست نه چندان خوشايند. هيچ تصوري ندارم كه بعد از مرگ چيست و آيا اصلا هست و يا اساسا كلمه ي بعد و قبل بعد در آن لحظه يا دوره معني اي مي دهد يا نه
نكته اي كه در اين لحظه نظرم را بيش از هر چيز جلب ميكند تنها بخشي از حرص و آز بشريست و عدم برخورداري تحمل و در يك كلمه كنجكاوي اي كه ناشي از همان شعور ناقص من است. نكته اينست كه آرزومندم تجربه كنم. مرگ را با تمام وجود خوش آمد خواهم گفت. از اين نقطه منظورم از تجربه، امكان بازگشت است. اما مي دانم به محض تجربه ي آن خواهان بازگشت نيستم.حال اين نكته مسخره است كه مي توان اين نوشته را براحتي و بدون شك به نامه ي خودكشي مبدل كرد. و يا تصميم را بعهده ي طبيعت، (اين چرخه ي لازم) گذاشت و سر به نقوص زندگي در بند زمان و مكان سپرد. چه خوش است ساعات در رويا. و چه نا شكريم ما. ناشكر رويا.